ذبيح الله صفا
908
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
« سليم » ] و شاهزادگان ، و مرثيههاست . مجموع بيتهاى كليات او بدههزار مىرسد كه پنجهزار از آنها مجموعهء غزلها را پديد مىآورد . ديوانش بتمامى در هند و ايران بطبع رسيد و مجموعهء غزلهايش هم جداگانه در هند چاپ شد و از كلياتش نسخههاى متعدد ملاحظه شد . ازوست : شعر مسيح دلست معنى او جان او * چاشنى عاشقى شربت دكان او جوهرى از شعر نيست راستنمايندهتر * آينهء فهم ماست نكتهء پنهان او گرچه بجولان فهم پى بسخن بردهاند * گرد سخن گشتهاند قافيهسنجان او گرچه سخن نكتهييست از پر پرگار طبع * نيست بوسعت برون از خط دوران او بلبل وحى اندكى اوج فراتر گرفت * ورنه ز يك پردهاند آنِ من و آنِ او . . . از يك تركيببند در ستايش پيامبر : گوشهيى خفتم كه را هم را سروسامان نبود * لنگر افگندم كه كشتى درخور طوفان نبود مرغ بينش را شكستم پر كه طيران كند داشت * رخش دانش را بريدم پى كزين ميدان نبود بر سر بازار حكمت كور ديدم خلق را * توتياى حقشناسى در همه دكان نبود شيشه بر صد كُه شكستم بادهء موسى نداشت * غوطه در صد چشمه خوردم چشمهء حيوان نبود اهل صحبت را ز معنى سبزهيى از گل نرست * قوم وادى را ز عرفان ترهيى بر خوان نبود دل بحسرت در بر از نظّارهء مجلس گداخت * جان بدرگه سوخت ز آن كش پيشتر فرمان نبود تا نگه كردم عنان برتافت كز يك جلوهاش * پارهپاره دل چو طور موسى عمران نبود زخم زد اما بجولانى ز خاكم برنداشت * كاينچنين گو درخور آن دست و آن چوگان نبود خون ما در گردن بىباك عشق پردهدر * حسن تا در پرده بود اين فتنه در دوران نبود در بن هر خار صد ليلى است از ديدار او * وادييى ديدى كه صد مجنون در آن حيران نبود حسن پرتو بر جهان افگند ورنه پيش ازين * شمع دل آشفته و پروانه سرگردان نبود اين حجاب از بود باشد ورنه پيش ما و تو * برقع صورت بپيش چهرهء جانان نبود پرده از عالم برافتد گر برآيد آشكار * ما عدم بوديم آن روزى كه او پنهان نبود برنتابد برق حق جز كبرياى احمدى * غير يك دل در دو عالم قابل جولان نبود احمد مرسل كه باطن مشرق انوار داشت * دوست را آيينه بر اندازهء ديدار داشت